کد مطلب: 13718
لینک کوتاه: http://www.sabzevarian.com/?p=13718

بازنشر یادداشت، به مناسبت اولین سالگرد رحلت آیت‌الله رفسنجانی

بگذر از ما؛ آیت‌الله

فرهاد ترابی – فوق لیسانس علوم سیاسی

خبر رحلت آیت‌الله در شب یک روز کاری پرمشغله باورنکردنی بود. یک لحظه گیج و منگ شدم باورم نمی‌شد هاشمی به این سرعت و به قول محسن پسر آیت‌الله در فاصله یک ربع مشتاقانش را تنها گذاشته باشد.

بغض رهایم نمی‌کند. نمی‌دانم چرا برای مرگ یک سیاستمدار کامروا گریه می‌کنم. سیاستمداری که نه در عنفوان جوانی که در ۸۲ سالگی که برای کشور ما عمر خوبی هم هست از دنیا رفته است.

شاید این بغض از یک آشنایی دیرینه می‌آید. از دوران کودکی که ما تا چشم باز کردیم عکس و تصویر و صدای هاشمی بود. تصویری که او را در نگاه ما دور از دسترس ساخته بود.

از تلویزیونی که دو شبکه بیشتر نداشت و جمعه‌شب‌ها ما حتی خطبه‌هایی را که از آن چیزی نمی‌فهمیدیم را هم تماشا می‌کردیم؛ و هاشمی پای ثابت این بزم شبانه مبهم بود.

آن صدای زنگ‌دار و خاص و آن شکل خندیدن منحصربه‌فرد و حتی چهره‌ای که از روحانیون دیگر متمایز بود.

یا از روزهای ریاست مجلس و حضورش در جبهه‌ها… و شاید هم این بغض از ایام رحلت امام می‌آمد و نقش بی‌بدیل آیت‌الله در انتخاب مقام معظم رهبری.

نمی‌دانم اما هر چه که بود این دل‌تنگی نشانی از گذشته‌ای دور داشت.

ما از هاشمی و منتقدانش درس سیاست فرامی‌گرفتیم و هیچ جریانی نبود که در معرکه «له» یا «علیه» هاشمی قرار نداشته باشد. او محک سیاست مرزوبوم ما بود.

اولین بار که احمد توکلی در تلویزیون هاشمی را بی‌محابا نقد کرد من خودم که دانش‌آموزی دبیرستانی بودم میخکوب شدم. مگر امکان دارد کسی هاشمی را این‌گونه بکوبد. توکلی راهی نو در نقد سیاسی گشوده بود؛ و رأی چندمیلیونی او نشان از پوست‌اندازی جامعه داشت.

اما این‌ها که دل‌تنگی و بغض نمی‌آورد. این‌ها همه روزهای اوج یک سیاستمدار است. روزهای افتتاح‌های پیوسته و سردار سازندگی شدن. روزهایی که مردم کوچه‌بازار اکبر شاهش می‌خواندند و از ثروت آن‌چنانی‌اش می‌گفتند و از پزشکان متخصص همراهش و خاویار صبحانه و اشرافیتش و…

و حالا آن پوست‌اندازی سال هفتادودو رخ نموده است و دوم خرداد هفتادوشش را درک کرده‌ایم و ما هر شب جلو روزنامه‌فروشی دواچی منتظر روزنامه‌هایی هستیم که ترجیع‌بندشان کوبیدن آیت‌الله است.

و ما چه بی‌انصاف بودیم و آیت‌الله چقدر صبور…عالی‌جناب‌های خاکستری و سرخ‌پوش ما را از خود بی‌خود کرده بود و بر طبل تهمت و افترا خام‌دستانه می‌کوبیدیم و سرمست از تخریب هاشمی هر روز حرف و تیتری جدید را مزمزه می‌کردیم.

تا جایی پیش رفتیم که آیت‌الله در همین تهرانی که روز تشییعش سنگ تمام گذاشت، در انتخابات مجلس بدترین رکورد عمرش را تجربه کرد و شاید این روزها بود که بغض من و ما را دلیل بود.

تخریب هاشمی از سوی کسانی آغاز شد که بعدها بیشترین نیاز را برای بقای سیاسی و فرصت کنش گری به او داشتند.

آن‌قدر در این تخریب پیش رفتیم که تیرماه ۸۴ وقتی از خواب غفلت زمستانی بیدار شدیم، زیرنویس تلویزیون دادمان را درآورد. آنجا که معجزه هزاره از هاشمی پیش افتاده بود و من و ما مبهوت!

حالا بامداد خمار ما فرا رسیده و از شب شراب انتقاد تند و تخریب، کرختی و منگی به جا مانده بود.

اگر احمدی‌نژاد در تلویزیون دودمان هاشمی را به باد تهمت می‌داد، اصلاح‌طلبانی که او را عالی‌جناب خاکستری خوانده بودند آغازگر راه بودند.

مقصرانی که بعد عطای وطن را به لقایش بخشیدند و در نیویورک و کنار گوگوش فریاد آزادی خلق سر دادند و به ریش همه ما که روزهای دانشجویی حرف‌هایشان را با رگ‌های بادکرده تکرار می‌کردیم، خندیدند.

می‌ترسم از هیجان‌های کوری که شخصی چون هاشمی را گوشه‌نشین می‌کند. وحشت می‌کنم از نخبه کشی نهادینه‌شده در نهاد تک‌تک ما…

صحبت از معصوم بودن او نیست؛ حرف، حرف انصاف و بی‌انصافی است.

او که شاهش می‌خواندند در کنار همسر گران‌قدرش در یک خانه معمولی می‌زیست. خانه‌ای که حتی اگر هاشمی سیاسی هم نبود خیلی بهترش را می‌توانست داشته باشد. مردی که از خودش برای این انقلاب مایه گذاشت بود.

هاشمی حتی تیم پزشکی همراهش نبود و عکس تنهایی عفت مرعشی کنار میز صبحانه، نشان از باور غلطی بود که سال‌ها ذهن‌ها را درگیر خود کرده بود.

و حالا این بغض‌های فروخورده رها شده و اشک‌های مردم در دانشگاه تهران هنگام نماز بر پیکر هاشمی بدون شرم بر گونه‌ها جاری است.

دل‌ها برای مظلومیتی می‌سوزد که روزی شهید بهشتی نویدش را به او داده بود. وقتی که هاشمی راز صبوری و مظلومیت بهشتی را پرسیده بود و او گفته بود: «آشیخ اکبر آسیاب به نوبت…عجله نکن نوبت شما هم خواهد رسید…»

وقتی مقام معظم رهبری صدایش در فضای دانشگاه طنین‌انداز شد که «بگو همه بخونند» خیلی‌ها همراه نجوای نماز گریستند…

گریه بر مردی که برای این نظام خون‌دل‌ها خورد، برای مردی که زیر شکنجه ساواک تا آستانه مرگ رفته بود. برای مردی که زخم منافقین را بر پیکر داشت.

و زخم فکر و زبان من و مایی را که روزی او را بی‌رحمانه قضاوت کردیم بر سینه.

این گریه‌ها گریه بر خامی و فرصت سوزی خویش بود وگرنه سیاستمداری کامروا چون او نیازی به بغض و گریه نداشت.

هاشمی خوب زیست و خوب رفت، چراکه درد دین و مردم داشت و اگر خطایی هم داشت این درد او را زلال کرد و رفت.

دلا معاش چنان کن که گر بلغزد پای… فرشته‌ات به دو دست دعا نگه دارد…؛ و معاش هاشمی و دعای فرشتگان او را جاودان کرد. روح مطهرش آرام و راهش پر رهرو باد…

منتشر شده در نشریه ستاره شرق – شماره ۵۸

عضویت در کانال تلگرام سبزواریان

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد

theme