کد مطلب: 13460
لینک کوتاه: http://www.sabzevarian.com/?p=13460

نوه مصدق به فرزند کاشانی: تاریخ جواب شما را داده است

نسرین وزیری: وقتی پی نامش در موتورهای جست‌وجو بگردی بیش از آنکه او را نوه دکتر مصدق مرحوم بیابی، او را پزشکی چیره‌دست و فوق تخصص زنان و ناباروری خواهی یافت؛ پزشکی که آوازه‎اش مرزهای پایتخت و حتی کشور را درنوردیده و همچنان از فعالان این حوزه در سطح بین‌المللی است. «محمود» تنها نوه مصدق است که در ایران زندگی می‎کند و راضی کردنش برای مصاحبه، کار ساده‎ای نیست. «حرف‎های من به چه درد شما می‎خورد؟»، «قبلا چند مصاحبه کرده‎ام، حرف جدیدی ندارم»؛ اما هستند چیزهایی که محمود مصدق تاکنون درباره‎اش چیزی نگفته، هرچند درباره بسیاری از آن‌ها ابا دارد که حرفی بزند: «من یک چهره سیاسی نیستم، در دوران کودتا هم در ایران نبودم که روایتی از آن روزها داشته باشم، آنچه از آن ایام می‎دانم همان چیزهایی است که تاکنون چاپ شده و لابد شما هم خوانده‌اید.» اما اسناد تازه منتشر شده از سوی CIA، چطور؟ این را هنوز نخوانده، شنیده که چنین چیزی منتشر شده اما تاکنون آن را نه دیده و نه خوانده! گزیده‌ای از گفت‌وگوی خبرآنلاین با محمود مصدق را در ادامه می‌خوانید:

* من با هنری کیسینجر و برژینسکی و یک نفر دیگر که او هم مثل برژینسکی فوت کرده در دانشگاه هاروارد هم‌اتاقی بودیم. چند وقت پیش در تلویزیون دیدم که کیسینجر خیلی پیر شده و زیر بغلش را می‌گیرند و با عصا راه می‎رود.

* [در مورد قتل خواهرش «معصومه» در سال ۷۷] علایمی از حضور قاتل در خانه خواهرم بود؛ اما پلیس کاری نکرد. خون و مدفوع قاتل در خانه بود. پلیس آن سال گفت که ما امکان آزمایش DNA نداریم، شما اگر می‎خواهید با هزینه خودتان این موارد را به خارج بفرستیم تا بررسی کنند. ما هم موافقت کردیم اما دیگر خبری از آن‌ها نشد. هیچ‎ وقت نتیجه بررسی‌هایشان را به ما اعلام نکردند.

* زمانی که خواهرم به دنیا آمد، من در اروپا بودم. او ۱۶ سال از من کوچکتر بود. در زمان نخست‌وزیری پدربزرگم، او یک بار به مادر من زنگ زد و مادرم را فراخواند. او به مادرم نامه‎ای آغشته به خون نشان داد که در آن چیزهایی از پدربزرگم خواسته بودند و نوشته بودند اگر محقق نشود، نوه‎ات را می‎کشیم. مادرم فردای آن روز با خواهر سه ساله‌ام به سوئیس رفت و خواهرم به جز حدود شش ماه، دیگر به ایران بازنگشت. او اصلا چهره سیاسی‎ای نبود، حتی فارسی را هم خوب بلد نبود و کم پیش می‎آمد فارسی حرف بزند.

* اموال ما را بعد از ۲۸ مرداد تاراج کردند. دیگر چیزی نمانده بود برای دزدی! از پدرم شنیدم که قصد خرید باغ یا زمینی در شمیران را داشته و برای همین پس‌اندازش را از بانک به خانه آورده بوده، اما در ماجرای تاراج خانه دکتر مصدق پس از کودتا، همان را هم بردند! فردای آن روز که دیگر خانه‌ای در کار نبود، پدرم مانده بود با یک دست لباس تنش و یک اتومبیل! او که هم‌شغل من بود، دوباره از صفر شروع کرد. مردم به مطبش می‎آمدند و با گریه روی میزش ویزیت می‎گذاشتند. او با کار در مطب و بیمارستان نجمیه دوباره توانست زندگی‌اش را بسازد و در پایان عمرش در رفاه باشد.

* تا دولت دوم آقای احمدی‌نژاد هر سال در روز تولد و رحلت پدربزرگم قلعه احمدآباد مراسم می‎گرفتیم و سخنرانی داشتیم. البته با نظارت مقامات مربوطه! اما از آن زمان تا امروز، برگزاری هر مراسمی در آنجا ممنوع شده است. چند باری خطاب به خود آقای روحانی نامه نوشتم اما جوابی داده نشد. البته خوشبختانه سازمان میراث‌ فرهنگی، عمارت احمدآباد را به عنوان یکی از عمارت‎های تاریخی به ثبت ملی رساند.

* من فعالیت سیاسی ندارم! یکی دو باری هم که درباره احمدآباد از من توضیح خواستند، همین را گفتم. خیلی از اعضای جبهه ملی را اصلا نمی‌شناسم. [در هیات متولیان احمدآباد] مرحوم سحابی زمانی عضو بود، بعد پسرش عزت‎الله عضو شد که او هم مرحوم شد و الان اخوی آقای سحابی عضو هستند. مرحوم فروهر هم عضو بود. آقای شاه‌حسینی الان عضو هستند که البته خیلی هم مریض احوال‌اند و جلسات را مدتی است که نمی‎آیند. گاهی برخی از این آقایان درباره روند برگزاری مراسم و سخنران‎ها تشریک مساعی می‌کردند که آن هم دیگر تمام شد.

* پدربزرگم در دوران نخست‌وزیری‎اش معمولا پدرم را برای برخی امور اجرایی خود، مامور می‎کرد. زمانی که آیت‎الله کاشانی در بیمارستان طرفه بستری بودند، پدرم به درخواست پدربزرگم به عیادت ایشان می‎رود. آقای کاشانی در این دیدار از پدربزرگم طلب پول می‎کند. پدرم موضوع را به دکتر مصدق منتقل می‌کند و ایشان چکی را به نام آیت‎الله کاشانی می‎فرستند. این عیادت یک بار دیگر هم تکرار می‌شود و درخواست مذکور هم بار دیگر از سوی ایشان مطرح می‌شود. پدرم نیز همچون گذشته موضوع را به اطلاع پدرشان می‎‎رساند. این بار پاسخ فرق می‎کند. مرحوم مصدق به پسرش غلامحسین می‎گوید برو به آقای کاشانی بگو همان چک قبلی را هم از حساب شخصی‎ام برایتان فرستادم و برداشتی از صندوق دولت نداشتم. الان هم دیگر پول ندارم!

* اصلا محمود کاشانی را نمی‌شناسم. تاریخ جواب ایشان را داده است. [به پرینت اسناد منتشرشده اخیر CIA اشاره می‎کند] این اسناد نیز نشان می‎دهد که ماجرای آن روز [۲۸ مرداد] چه بوده، این یک امر بدیهی است و جزئی از تاریخ شده است. شکی هم در آن نیست که کودتا از سوی MI6 انگلیس آغاز و با دخالت CIA آمریکا پایان یافت. «استیون کینزر» هم در کتاب «همه مردان شاه»، به نقل از روزولت این را نوشته است. خیلی کنجکاوم که فرصت کنم و نقش آیت‌الله کاشانی در اتفاقات آن روز را در این اسناد بخوانم.

* من که جای ایشان [دکتر مصدق] نبودم که بدانم [اگر کودتا نمی‌شد] چه می‎کرد، پیش‌بینی و قضاوت هم نمی‎شود کرد؛ اما بالاخره ایشان نخست‌وزیر کشور بودند و حتما اگر کودتا نمی‎شد، باز هم کشور را اداره می‏‎کردند. پدربزرگم با رفتن شاه از کشور مخالف بودند و می‎خواستند حکومت «مشروطه» باشد.

* [در طول این سال‌ها] خیلی چیزها مرا آزار داده است. در تاریخ ۲۸ مرداد هر سال مطالبی منتشر می‌شود که خیلی از آن‌ها صحیح و قرین به واقعیت نیست. من شناخت دقیقی از شخصیت پدربزرگم دارم. در تبعید اول ایشان به احمدآباد، ۵ ساله بودم و ایام زیادی را با پدربزرگم گذراندم. او علاقه زیادی به من داشت و به قول معروف نوه سوگلی‎اش بودم. خیلی اصرار داشت که من طبیب شوم و اداره بیمارستان نجمیه را در دست بگیرم. بر اساس شناختی که از پدربزرگم دارم، می‌دانم که خیلی نسبت‌های ناروا، در این سال‌ها به او داده شده است. دکتر مصدق انسانی واقعی و بسیار درستکار بود. در حد افراطی درستکار بود. هنوز چند نفر قدیمی از اهالی احمد‌آباد مقیم آنجا هستند و داستان‌های زیادی از درستکاری پدربزرگم دارند.

* پدربزرگم در احمدآباد زراعت می‌کرد، چغندر می‎کاشت، حتی یک بار جایزه چغندرکار نمونه را برده بود. یادم هست که چغندرها را با کامیون به کارخانه قندی در کرج می‌بردند. گهگاه این کامیون نیاز به تعمیر داشت و آن را به تعمیرگاهی در دروازه قزوین حوالی میدان دخانیات می‌بردند. یک بار آقای تک‌روستا که این روزها متولی اداره عمارت احمدآباد است، این کامیون را برای تعمیر به دروازه قزوین می‌آورد. او شاگردشوفر بوده و شب‌هنگام به تهران می‎رسند که تعمیرگاه بسته بوده. برای همین کامیون را کنار خیابان پارک می‎کنند. صبح که بازمی‎گردند، پلیس ۱۰ تومان ماشین را جریمه کرده بود. با یک حساب سرانگشتی به پلیس حق حسابی می‎دهند تا برگ جریمه را پاره کند. او این ماجرا را برای پدربزرگم تعریف می‌کند و مرحوم مصدق با عصا به صورتش می‌زند و می‌گوید «تو با این کارت مامور دولت را فاسد کردی، برو او را پیدا کن و قبض جریمه را بگیر و پرداخت کن.» آقای تک‎روستا به تهران برمی‌گردد، دو سه روزی طول می‎کشد تا پلیس را پیدا کند و دستور دکتر مصدق را اجرا کند. وقتی نزد پدربزرگم برمی‌گردد او می‌گوید که «تو را ۱۰ تومان جریمه می‎کنم تا دیگر مامور دولت را به فساد تشویق نکنی!» آن زمان حقوق این آقا ماهی ۳۰ تومان بود و جریمه پدربزرگم جریمه سنگینی به شمار می‏رفت. البته یکی دو ماه بعد این مبلغ را به او پرداخت کرد. پدربزرگم مرد خاصی بود. خیلی‌ها گشتند تا نقطه‌ضعفی از زندگی‌اش پیدا کنند، اما نتوانستند. مرد بزرگی بود.

عضویت در کانال تلگرام سبزواریان

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد

theme